و عکسی که آرام آرام محو می شود در ذهن
ذهنی که می آموزد شیوه سفر را
شب
مثل صدای ترمز یا زنی که در مه به هوا می رود را نمی دانم
اما مه من هستم
و تو مثل دو خط سیاه کف اتوبان ها
که فردای آفتابی نمی دانم سرنوشتش چه بوده
یکی به دره ختم شده
یکی...
و خاطره ای مه آلود که عمرش به عمر رویاهای من است
مثل به من مربوط نیست
اما به تو و رویاهایم مربوط بود که دیگر نیست
مثل تلاش یک لاک پشت
یا پیروزی خرگوشانه تو
که عمرش به عمر روباهای من است
نه...
مثل همان دو خط سیاه کف اوتوبان ها
که گاهی ترس برم می داشت بعد از مه
مخملی می شد رنگ تردید هایم دوباره
در مه
هنوز گاهی هوایم مه می شود
مخملی مخملی
بدون عکس
بدون خاطره
مهی رها
رو به خیابانی باز و خیس
مهی که نوید فردای آفتابی را می دهد
دیگر هیچکدام از خطوط ترمز دیشب به من مربوط نیست
رها می شوم در هوای مه آلود خودم
احاطه می کنم بر محیط
رنگ می دهم به لباس های دیگر
چشمان عابران کمی قهوه ای می شود
در خودم تقطیر می شوم
با یک سرفه در مه
وقت جوک من به پایان می رسد
بالها از هم جدا می شوند وقتی هوا سرد است
دست خودم نیست
به مقصد خدا یا ٢٠ مایل آنطرف تر را نمی دانم
با صدای یک ترمز
همه ساکت می شویم
عادتمان است
و زن یا مردی که به هوا می رود را نمی دانم
مثل عکسی که در ذهن آرام آرام
محو می شود
این بازی یک بوسه یا راز جنگل نیست خانم
این گرای تمام بیابان های گم اطراف است
در مه
ممنون از لطف تمام دوستانی که از آغاز تا امروز این وب لاگ رو همراهی کردند
موفق و پیروز باشید در دنیای خوب اینترنتی جای ما رو هم خالی کنید گاهی
شاید روزی دوباره وب لاگ بنویسم اما روزی نه چندان نزدیک
سالها زود می گذرند و عمر کوتاه است
پس می گویم
فعلا خدانگهدار
پست جدیدمون یه پست موزیکاله. آهنگ و ترانه ای که به صورت دمو اینجا ارائه شده. نسخه کاملش رو دوستان می تونن طی ماه های آینده توی آلبوم اول من داشته باشن. کار بازنوازی یک آهنگه از گروه مدرن تاکینگ . دوستان... ریکورد اول این آهنگ که اینجا برای دانلود هست بر می گرده به 4 سال پیش. اولین تجربه ریکورد من بود. از نظر ادبی هم دوستان عزیز و فرهیخته ام نظرات ارزشمند و متفاوتی درباره ترانه و حتی تر جمه اش داشتن که از همشون ممنونم و از راهنممائی هاشون استفاده کردم. ترانه ترجمه فرهنگی شده. در واقع من توی این تم کار اسمشو می ذارم بر گردون فرهنگی به اون صورت ترجمه نیست. توی این یکی کارم بر عکس "قصه جاده ها" به اون شکل تصمیم نداشتم کلمه به کلمه فیتش کنم روی متن اصلی. ٢ آهنگ کانورت نشده بر می گردم کامل ترشو آپ لود می کنم براتون.
http://www.4shared.com/file/212882223/7fb77f50/Track01.html
درویش نیستم ولی به هر حال تحفه ایه توی این وب لاگ تقدیم به شما. امید که باعث لذتتون بشه. برای دقایقی... راستی اسم اول کار برای اولین ریکورد بوده که الان توی نسخه آلبوم کاملا حذف شده. خودتون زحمت نشنیده گرفتنش رو بکشید. خواستم یه شعر هم براتون بنویسم که دیدم شعرام زیاد طرفدار ندارن. این هم آهنگ. لطفا روی این لینک کلیک کنید.
شاد و سلامت و سر بلند باشید. یا حق...
Part one
(( یک شهر با برجی قدیمی ))
مثل یک ذهن. ذهنی که درگیر باشه می گه خدا بزرگه. خدا که رفیقت باشه می گه زمین و ذهن هم بزرگه. شهری که نافش رو با ایفل بریده باشن ذهن وسیعی داره و تغییرات رو به سادگی می پذیره. هر روز صبح خورشید از لا به لای تیرک های این سازه فلزی پرتو می اندازه توی صورت مردم عادی و صورت همه رو مد روز و شاید نورانی می کنه. ایفل برجی قدیمی است اما شهر واژه ای گرم است به دو دلیل: همیشه در حوالی آغوشمان جنب و جوش می کند و حرکتش را احساس می کنیم. ١- تاریخی ٢- اجتماعی. در پاریس که راه می روی چه به سال ١٩٨۶ و چه همین اواخر که می گویند پاریس شده کابل, به هر حال در پاریس که قدم می زنی همبشه احساس پاریسی بودن می کنی نه کابلی بودن. یک خیابان همبشه هست که تورا پیدا می کند. چه جوان باشی و دست در دست اولین دوست دخترت و چه امروزی تر و به خاطره جوانی خوش و بش کنی با قدیمی ها و از پاتوق پیکاسو ها و کافه های پائین تر حرف بزنی. در آن خیایبان که همیشه پیدایت می کند. کابل آب و هوای خشکی دارد. یعنی بخار آب کم دارد. بیابانی است دیگر... زمستان هایش که برف می زند, صبح زود، همه برف بازی می کنیم و ظهر دیر , پوستمان ترک می خورد. مردان، مثل مردان کابلی و زنان مثل زنانش. پاریس کوچولو پلیس هم دارد. دقیقا مثل همه شهر های کشور های دیگر و ضمنا پلیس هایش علاوه بر ذهن پلیسی از امکانات بی شمار دیگری نیز بهره می برند. در شهری چنین, با جال و هوای همیشه نوستالژِیک لحظات آرام می کذرند. با پلیس یا بی پلیس. پاریس با تازه وارد هایش. پاریس با تصادف ها. اتفاقات خوب و بد. پاریس به وقت مسافرت و خداحافظی. پاریس شهرک های اطرافش. پاریس بچه های اهل مد. پاریس پائین شهر. پاریس فقر و فحشاء. پاریس با جوانهای درد کشیده اش. پاریس پارتی های پر درد سر بعد از دوگول. پاریس زمانهای دور. پاریس همین همین نزدیکیها.
کابل است اینجا! با تلی از ریش و گاهی روبنده های کابلی تر. ایفل که هر سپیده سایه می افکند بر چهره شهر , سرذ می شود هوا.
بوق می زنیم ما پاریسی ها برای مسافران شیک پوش. شیر ها را می فروشیم. ماشین ها را روشن می کنیم در حیاط تا گرم شود هر صبح که سپیده می زند بر چهره ایفل نشان این شهر. دختران کابلی که نامشان همیشه عزیز باد، شاسی های پاریسی هستند نه دهاتی های صورت کک مک زده تاکستان های حومه.
و شراب... شراب فرانسوا!
خلاصه شهر من است این "ایفل نشان" قدیمی. این شهر همیشه عزیز:
پغی... پاریس...
( برای پاریس کوچک ایران )
part two
این روز ها... خوب معلوم است چه می خواهم بنویسم. از درد های طاقت فرسایش بنویسم یا از احساس شئفی که گاهی اوقات دارم. آره... این روز ها... خوبه. فقط زوده نه؟ یه کم استراحت کنید؟ یه کم صبر می کردید بعد سر حوصله... قشنگ... چقدر عجله داریم "یه کم" این روز ها... بگذریم، ما اوائل دهه شصتی ها با این شعر خیلی حال می کنیم. " وقتی که دستای باد قفس مرغ گرفتارو شکست شوق پروازو نداشت"... آره داشتم می گفتم. این روز ها خیلی اجناس مختلف گوش می دم. دست تنظیم کننده امو تو رنگارنگ گوش کردن از پشت بستم. راستی... شما با چه استافی حال می کنی؟ خود من عاشق راکم و توی کار هام که پاپ راک کار شده ان براتون از اون تم های مهیج راک هم گذاشتم. باقیشم نمی گم. اما جدا چی گوش می دی؟ چطوری حال می کنی با موزیک؟ موزیک رو چطوری دوست داری؟ بهم بگو رفیق... حتما بهم بگو...
****
part three
شاه می شویم به وقت خنده
باد می خورد مو هایمان
و به وقت گریه آب هم نمی خورد
تکان از آب
از بخار چشمانت مژه می روید
پلک می زنی بر گونه ام
مژه می روید
می روی
شاد می شویم به وقت جدا
خدا می شویم و تنها
و هر گاه که خندیدیم باز
سر تا پا در هم می شویم باز
و باز لبخند می زنیم وقتی که می خندیم
حتی با شیطنتی اخم آلود
دوستان عزیز و مخاطبان دوست تر از جانم کامنت را بسته ام چون عرصه ای پر رمق نیست. راحتشو بگم و جنوبی بخوام بگم : دیگه حال نمی کن(ضمه)م با کامنت و ای صحب(کسره)تا. به هر حال اگر نقدی حرفی نقلی بود خوشحال می شم و از طریق ای میل با گوش جان می شنوم. برای دوستان جدید که می آیند و عزیزانی که سراغ می گیرند آرشیو وب لاگ را همیشه فعال گذاشته ام. بر روی لیست لینکستان به صورت ماهانه تنظیم شده. خبر خواهم داد وقت به روزی را. stay in touch
شاد باشید و سر حال و نیز سر بلند هم... و نیز و هم
feel alive
محاوره 60
And maybe the first/last one
دیشب وقتی به پیک نیک یک نفره خاتمه دادم و داشتم از آتیش فاصله می گرفتم این آهنگ رو گوش می دادم. تاریک بود. برگشتم به عقب نگاه کردم. آتیش رو دیدم. و با شنیدن این آهنگ خودم رو دوباره کنار آتیش دیدم که هنوز بلند نشده و بی خیال و طوری که انگار از وجود چشمان ناظر خبر نداره داشت دونه دونه چوب توی آتیش می ذاشت. آره. از حضورم خبر نداشت. همونی که از تکون خوردن یک موش توی هزار متری با خبر می شه. خیلی شیرین بود که به خودم مسلط بشم. به خودم غلبه کنم. مثل یک عقاب تیز چنگال تمامیت خودم رو زیر نظر گرفتم. تک تک حرکات و افکارم رو. با دیدن خود از خود بی خبرم کنار آتیش یه لحظه احساس کردم خودم رو خیلی دوست دارم. آخه نبودید ببینید چه ساده و بی خبر از حضور من اونجا کنار آتیش نشسته بود. و همونطور که سیگارش رو با چوب آتیش روشن می کرد و به تنظیمی که فردا باید روی "روی تیکه کاغذا" می ذاشت فکر می کرد آروم آروم چوب توی آتیش می ذاشت. به راهم ادامه دادم. اما نمی تونستم از آنیش چش بردارم. از خودم. و مخصوصا از واقعیاتی که آدم فقط توی طبیعت باهاشون تماس پیدا می کنه. واقعیاتی که با یک پیک نیک پاستوریزه و صرفا تحت عنوان شعار طبیعت دوستی شناخته نمی شن. با اجاق کباب پزی و شیر داغ استریلیزه و فلاکس چای چینی. پیشنهاد می کنم هر کی می خواد مزه واقعی طبیعت رو بچشه شهر رو با خودش نبره توی طبیعت. حد اقل برای یک ساعت به ساعت مچی نگاه نکنه. به چیزی که بوی غریبگی می ده. اس ام اس رو برای چند ساعت فراموش کنه و فقط لذت ببره. بگذریم... این شعر رو برای اون لحظات نوشتم. ضمنا پیشنهاد می کنم آهنگ رو هم همراه با شعر گوش کنید. راستی... حتما با باند خوب یا هدفون گوشش کنید چون خیلی دقیق و ظریف تنظیم شده.
همگی دوستان عزیز باید ببخشید. من فکر کردم می تونم شعر رو هم به تایپ کنم اما کاغذی که اون شب توی طبیعت همراهم بود دیگه باهام نیست و شعر هم از ذهنم رفته. باید ببخشید.
Strong instinct for survival
Romantically insane
Moving soft along the edge of time
Like a panther in the rain
Manipulated rebels
With a total disregard for the rules
When pride comes tumbling off the great white stallion
You move closer to the truth
And the search continues for the meaning
They build the cathedrals high
But we keep our weapons ready
Looming dark against the sky
They're taking down the rain forest
Changing it to a room without a view
And the big trees fall like dominoes
And we move closer
The eagle watches from the mountain
As the warriors turn into fools
And the dice are thrown on sacred ground
And they move closer to the truth
And who's gonna tell the children
How the rivers used to flow cystal blue
And we keep leaving scars on Mother Earth
And moving closer to the truth
این هم خود آهنگ:
یک قدم نزدیکتر به حقیق
http://www.2shared.com/file/10202088/bc93e951/02closer_to_the_truth_tony_joe.html
محاروه ۵٨
-----------
پیاده شدم.
- از کجا می ری؟
-هوا مه شده بابا... تو هم در بیا پیاده برو سر این کار لامصب
هر وقت سیگارو ترک کردم باشه حتما
- گیتارو از روی صندلی عقب بر داشتم
- فردا اگه ok شد خبرم کن
-باشه
- خدافظ
مه غلیظی بود. خودتون می دونید همه چیز توی یه همچین شرایطی تغییر رنگ می ده. دوسش دارم. هممون دوسش داریم. مخصوصا وقتی که دور روحیاتمون یه هاله نمناک می تنه. آخرای خیابون بود که دستمو کردم توی جیبم. یه نخ توش بود. در آوردم. کبریت نداشتم. یه کارگر شهرداری دیدم که داره جارو می زنه. خیلی سرش به کار خودش بود. گفتم یه کمی سرشو از کارش دربیارم. فاصله داشتم باهاش. خیلی سرش تو کار خودش بود. بلند گفتم خسته نباشی.
گفت قربانت.
گفتم رفیق کبریت داری؟
سریع دستکش ها شو در آورد.
دستشو که خواست بکنه توی جیبش همونطور که سرش پائین بود. برای یه دهم ثانیه مکث کرد. می دونستم توی جیبش کبریت هست.
به یه لحن شوخی آمیز و نامیدانه گفتم نگو که نداری.
گفت نه شرمنده والا
گفتم دمت گرم
دستشو که خواست از توی جیبش در بیاره صدای تکون خوردن کبریت رو شنیدم.
یه لحظه خواستم برگردم و بهش گیر بدم بگم یالا اون کبریتتو بده من و خلاصه تا یه نخ سیگار باهاش نکشیدم ولش نکنم. بنده خدا از دستکش های دستش یه دیوار ساخته بود. سیگارو گذاشتم توی جیبم. گیتارو از این دست دادم به اون دستم. مه بود همچنان. دیگه احساس بدی از گیتار دست گرفتن نداشتم. حس جوادیسم. چطور وقتی من شب در حالی که زمزمه می کنم و انگشتام روی فرت های گیتار خوابشون می بره دیگران نباید دوسش داشته باشن و باهاش حال کنن. بابا یه کبریت بده. سرت اینقدر تو کار خودت نباشه. نهایتش می ریم دستامونو با نفت می شوریم دیگه... اینقدر سرت تو کار خودت نباشه.
بچه ها یه آهنگ کانتری اینجا هست. کاری از Willie Nelson به اسم let's pretend. آهنگساز با تم کانتری که حس و حالشو همتون می دونید. حرفای قشنگی زده. این ترانه... و این هم ترجمه...
let's pretend we're strangers for the night
بیا این یه شبو وانمود کنیم که با هم غریبه ایم
let's prenetnd we've never hurt each other
بیا وانمود کنیم هرگز به هم صدمه ای نزدیم.
if you pretned that i've never made you cry
اگه تو وانمود کنی که من هیچوقت باعث گریه کردنت نشدم
then i'll pretend you find another
اونوقت منم وانمود می کنم که تو نرفتی با یکی دیگه
let's pretend our love is just begining
بیا وانمود کنیم عشقمون تازه داره شروع می شه
make belief that it was true love at first sign
و باور کنیم این نگاهای غریبه اولین نگاهای آشنا هستن
and even thogh my love has never ended
گرچه عشق من هیچوقت تموم نشده
let's pretend we're strangers for a night
اما بیا وانمود کنیم امشب با هم غریبه ایم
وقتتون خوش. در پناه حق
خوبین؟ رو به راهین؟ اینو بخونین دوست داشتین نظرتون رو هم بگین. دوباره به روز می کنم. حتما به روز می کنم. به زودی
شکوه می کردیم از جایگاه ابر
که زمانی در چشممان نمی نشست
آلوده بود و اگر اشکی بود هم
نمی شد به خشم نگریست
گریه نکن!
ساکت نخواهم بود
قسم
سیل برد بنیادمان را
بگرئیم به سالهای خشک
بخندیم به هکتار های وسیع افکار لمیزعمان
شاید بشود عاشق شد
خدا را چه دیدی اگر خدا تو را ندیده باشد
حرفهایمان فشن نباشد
-----اگر----
باز جوان شویم
با موهای درخشان و بی مدل
هر چه بپوشیم ست چشمانمان باشد
و کالبدی پر از هورمون های رنگارنگ
فشن شویم ذاتا...
می خواهمت
اگر
یا بی اگر جوان شویم
و یک متن زبات اصلی.
با یکی از دوستان بحث می کردیم درباره عشق. خوب نظر ها متفاوته. به هر حال بحثمون انگیزه ای شد تا این مطلب رو بنویسم. به شکل این داستان.
Old games for old players 1-Step back! 2- step forward 3- you step too slow 4- and you…yes I’m alking to you. you step too fast mr good guy. Are you stupid? 5- please step back. Put your hands on your head. 6- now come to me so slowly. 7- I want u to know that I’m watching you all the time. 8- So watch your steps. Because it doesn’t matter for me 9- u have a gun or not. 10- You’ll be shot if u step fast. 11- Well… kiss me now. OOOoook. Let’s read the lines number 4 once again. ( u step too fast mr goodguy. Are you stupid? ) 12- Hey cowboy! I won’t be in love with you. 13-“ let’s just have a sex “ she said. 14- “as u wish” I said. tomorrow morning. In bed.: when every thing Is done. And I’m tired. And I can’t fall in love anymore. U know… even if I try so hard. U know… she gives me a morning kiss. When her mouth smells like gasoline. A smell that could even be loved if the lines number 4 and 14 ccorrected in my mind. But we all know that no one can undo the past. Even me and even her. Life’s not like a movie. She lays her soft and warm hand on my chest. She whispers in my ear and plays with my arm. She’s so lovely. She stairs in my eyes. She’s looking for a special look. A serius one. But all I can do now, is smiling.she wants me to think. But I want something that she knows what it is. And I know that she knows and she knows that I know. By the way… I still believe that love can happen. If all we believe at heart that there’s no need to shoot to each other. Love can happen. If we stair at the eyes in the right time. before we’re shot. Before it’s too late to stair. It can happen anytime. If we answer our special calls right at the right time. If we see some of the kind signs that are always coming to us. If we see the things as real as they are. Not how a paranois eye sees them. We can love honey. Oh yeah… we can love. Maybe one day we’ll meet one more time. When you’re walking with your boy friend. And I will admire both of you if you love each other. Because I believe that love can happen.if we just correct the first seventeen lines of this story.. we can always write new storries With new caractors. Yeah… I’m sure… don’t stair at me that way! get the … out of m bed. love can happen. Story teller: I wrote this for her because I’m sure that she’s the kind of girl who’s always been used to crowl away and say: “men are unfaithful. There’s no love on this earth. Men are cruel and…” No dear. Open ur eyes and look around. Love is always inside your arms. I know that u feel cold. But the weather is not that cold u feel. I promise… Chineese say: Love always loves you. If you’d love love. And fu.. always fu..s u if u fu.. fu.. American people say: All you get is all you want. And Persian people say:
چیزی که بدست میاری دقیقا همون چیزیه که میخوای
---------------------------
ما آدمها. همه ما آدمها... هممونو می گم.
خودمون مسئول زندگی و شرایط خودمون هستیم. هممون هم اینو خوب می دونیم. از جمله خود راوی. اما به وقتش یلدمون باید همیشه به خودمون یادآوری کنیم که یامودن نره. چون اگه همیشه اینو به یاد داشته باشیم. نه به سمت ضعف کشیده می شیم.نه در قبال خدمون بی مبالاتی می کنیم و نه از اشتباهات کوچیکمون عذاب وجدان می گیریم.
ضعف= نق زدن. نا امید بودن. همیشه معترض بودن.
بی مبالاتی= من بهش می گم دیگر مسئول بینی.
عذاب وجدان= چیزی که با احساس مسئولیت به خود و پشتکار توی خود باوری حل میشه و هیچ وقت سراغمون نمی اد.
باید یادمون باشه که خودمو رو فراموش نکنیم.
اینکه فکر کنیم بعضی وقتها فراموش کردنش خوبه در لحظه لذت بخشه. اما خوب. فراموشی زیاد هم خوب نیست. بعضا آدم رو دچار ری اکشن افکتیو خودش می کنه. مخصوصا برای خانوم ها که عاطفی تر برخورد می کنن. روح صاف تری دارن. هر کدوم از رفتار های اجتماعی کنترل نشده و بی مهابا شخص رو درگیر پس لرزه های ناچیز و کوچیکی می کنن که با تکرار این رفتار ها اون پس لرزه های ناچیز و کوچیک و بی اهمیت جمع می شن و آروم آروم تبدیل می شن به تنش. و در حالی که فرد توی مسیر خودش پیش می ره و نمی دونه که این تنش ها از کجا اومدن یه دفه چش باز می کنه می بینه دچار بحران psychic شده
که این بحران می تونه بحران عشقی باشه یا هر بحران عاطفی دیگه. و اینطوری می شه که نقطه نظر هاش درباره یک سری مسائل غیر منطقی و دگرگونه می شن. و اگر فرد به این روند توجهی نکنه همون پس لرزه های ناچیز و بی اهمیت که توی سطر دوم ازشون یاد شد دیگه تبدیل به یک نقطه نظر اشتباه و یک دیدگاه موندگار و ثابت ذهنی می شن. و بعد این نقطه نظر های ثابت ذهنی یک عادت فیزیکی توی مغز می شن. دانشمند ها و متخصص های مغز و اعصاب بهش می گن حفره ( brain hole ). من بهش می گم لعنتی. از لحاظ فیزیکی نمی دونم حفره چجوری تشکیل می شه. اما اگر این روند رو بر عکس طی کنیم و به عقب بر گردیم. می بینیم که سایکولوژیست ها برادر نتی ساکوتریست ها هستن. یعنی باید از همون اول قدمها مونو بهتر برداریم. و حرکات فیزیکی مغرمون رو توسط ذهنمون کنترل کنیل. و نذاریم قضیه ای که نرم افزاری حل می شه سخت افزاری بشه. مثلا یه پارانوئید ساده تبدیل بشه به یه دپرشن عمیق. و باعث بشه زندگی رو سخت تر بگیریم و یادمون بره باحاس حال کنبم.
ما می تونیم از تمام زیبائی هائی که طبیعت و خدا در اختیارمون قرار داده استفاده کنیم.
عشق هم همینه.
دوست داشتم بحث رو دقیق تر و با مثال ادامه بدیم اما افسوس که وقت تنگ است. همراهان و دوستان قدیمی می دونن. "والیوم و خانواده محترم" به لقاءالله پیوست
روحش شاد.
از محضر همتون عذر می خوام. قرار نبود اینقدر طولانی بشه. به هر حال یادواره ای بود از سال های اول فعالیت وب لاگshirje.persianblog.ir
راستی این الویس پریسلی هم خواننده فوقالعاده ای بود ها... هم خوب می خوند و هم شاه راک اند رول بود
http://elvis5.blogfa.com/page/biography.aspx
http://irantrack.com/Forum/thread50344.html
"شیر داغ و مسهل"
( به یاد kurt cobain و penny royal tea )
شیر خوب است. در کشوری که فلسفه خیلی خوب تر است. شیر داغ و شلغم. وقتی خوابمان نمی برد بهتر است بچه شویم. سوپ. صورت توی بخار کتری و بغض های بچگانه که با دود تمباکو فرو خورده می شوند یا بیشتر می ترکند را نمی دانم به خدا. سیگار بد است. خوب کسی هم نگفته که خوب است. خوب مائیم. و خوب تر می شویم وقتی زیر دو لایه پتو و لاهاف خوبی خود را به ۴٠٠ درجه فارنهایت می رسانیم. در آغوش سکسی ترین تب دنیا بخور می دهیم دماغ و مثل همیشه خواننده های یگانه ای می شویم که دماغشان گرفته. حال من دست خودم نیست. گوشهایم باد خورده و گرفته. سینوزیت و بینی ام نیز هم...
علی رغم تب و ترسهای بچگانه ای که وقت تب می گیریم و فکر می کنیم از در اتاق لولو وارد می شود یهو... شیر داغ و مسهل چقدر خوب است. الالخصوص وقتی مست یک پیک گل گار زبان باشی. خیییییییییییلی خوب است. وقتی فلسفه خوب تر است گویا...
*******
یک شعر از خودم که نمی دانم هجو بناممش یا اعتراض:
شد خزان رونق آشنائی....سوختم و مردم از بی هوائی
رابط عشق و من شعله ور شد....روح بی اعتنایم! کجائی؟
شد خزان ار من آسوده خاطر...چون بدید از من این روی باطل
رفتم از جایگاهم سریدم......خفتم و خر خرم را شنیدم
****************
و اینم آخرین چیزی که نوشتم.
و من که هزاران بار جوابت را دادم. دوستت دارم. تو انگار نمی شنوی. گلویم باد کرد بس که داد زدم. و افقی که زود سرخ می شود...
عادت روزانه است این غصه. و فریاد و ضجه...
خدایا. اگر مال من نمی شوی بگو بروم کافر شوم. یا فراموشکار یا هر افیون دیگری که حفره عشقت را در قلبم پر کند.
بگو تا مست کنم اگر می خواهی
اسمت را عربده بکشم جلوی هر کس و ناکسی
در کوچه های خودت
نخورده های تنم را پس بزنم
آبرویم برود پیش تو باز
شعر بگویم.............. فراموش کنم.
بگویم بخندم .............فراموش کنم.
تو که نمی شوی،
از قلب ما
حالا هر قدر آسوده بنمائیم و تبسم کنیم با دوست
آواز بخوانیم با شیوه های قلبی
و هر قدر با چمدان به فرودگاه برویم و
باز بخندیم و بخندیم.
که تو سفر کنی از این هزار توی سرخ آبی تپنده؟
نمی روی.
برای تو می زنم.
شاد و سلامت باشید همگی. فعلا خداحافظ.

